فاطمه جان احمدى
37
تاريخ فرهنگ وتمدن اسلامى ( فارسي )
آنچه مسلّم است فرهنگ آفريده و محصول تلاش فكرى و جمعى بشر است « 1 » و افراد جامعه جملگى حاملان آن به شمار مىآيند و از همين طريق از افراد ساير جوامع متمايز مىشوند . بر پايه اين تعاريف ، مىتوان فرهنگ را به طور كلى اينگونه معنا كرد : فرهنگ عبارت است از مجموعه دستاوردهاى مادى و معنوى انسان كه در سايه تلاش مشترك فكرى و عملى در طول تاريخ حاصل شده و همچون ميراثى براى نسلهاى پسين باقى مانده و هر نسل آن را كاملتر نموده و به نسل بعدى سپرده است . با اين تعريف ، مؤلفههاى فرهنگ عبارتند از : فرهنگ معارف و علوم ، اعتقادات ، هنرها ، صنايع ، اخلاق ، قوانين ، آداب و رسوم ، عرف و سنتهايى كه محصول پيشرفت ذهن انسان و نتيجه انتزاعى قوه تفكر و ادراك آدمى بوده ، « 2 » به عنوان حلقه پيوند انسان و اجتماع عمل مىكند . بنابراين فرهنگ مبناى بسيارى از انديشههاى معنوى بشرى است و هرگونه سير تحول فكرى و تطور سياسى اجتماعى را نزد جوامع مختلف ، در بستر فرهنگى امكانپذير مىنمايد . چگونگى شكلگيرى فرهنگ عنصر زمان در تحول و پيشرفت فرهنگ بسيار مؤثر است ؛ زيرا موجبات غنا و پرمايگى فرهنگِ هر قوم ، ريشه در پيشينه كهن آن قوم دارد . « 3 » به سخن ديگر ، هرچه زمان بيشترى بر قوم و فرهنگِ گذشته بگذرد و دگرگونىهاى بسيارى پشتسر نهاده شود ، بر ذخاير معنوى و تجربهاندوزى افزوده مىشود و فرهنگ پرمايهتر و بارورترى به آيندگان ارزانى مىگردد و دائماً ضمن بازتوليد ميراث اسلاف ، آنچه مىبايد ، براى آيندگان بر جاى نهاده مىشود . بدينرو ، فرهنگْ معرّفِ هويت ، شخصيت ، نبوغ ، فضايل و ظرايف انديشه هر جامعه خواهد بود . فرهنگ همان چيزى است كه سبب ارتباط معنوى افراد جامعه با يكديگر مىشود و در پديدآوردن انديشهها ،
--> ( 1 ) . محمد على مهيمنى ، گفتگوى فرهنگها و تمدنها ، ص 50 . ( 2 ) . محمد رحيم عيوضى ، رشد مبانى فكرى و تحول فرهنگ سياسى در انقلاب اسلامى ، ص 5 . ( 3 ) . على سامى ، نقش ايران در فرهنگ اسلامى ، ص 14 .